کلی نوشته بودم. نمی دونم چرا پاک شده و ثبت نشده. دوباره هم نمی تونم بنویسم. چون من هر چی همون لحظه از دلم میاد رو می نویسم.
ولی از گذران عمر نوشته بودم. از جوونی که داره میره و به میانسالی نزدیک میشم. از اینکه در پیری افسوس این روزها رو نخواهم خورد. از اینکه چه قدر به پوچی نزدیک و نزدیک تر میشی، وقتی هر روز از یکی به بهانه های مختلف: خوش تیپی، زیبایی، مهارت و ... تعریف میکنی و اون هم به بهانه مختلف هر روز فقط تخریبت مبکنه. از اینکه چه حس تلخیه آرزوها، اهداف و موفقیت هات رو به سخره بگیرن. از اینکه دلت چه جوری ریش میشه وقتی چندین بار بهت میگن غذایی که با تمام وجودت و علیرغم وقت کمت درست کردی بدمزه است و مامانم این غذا رو خیلی خوشمزه تر درست میکرد. نوشتم که علم روانشناسیم بد نیست. مشکلات رو خوب میبینم و میشناسم. اما هنوز در حل اونها ناتوانم.
از اینکه دیگه عقل و قلبم باهم گواهی این رو میدن که من تا وقتی تداخلی با خانواده اش ندارم ارزشمندم، کاسه چشمم پر از اشک میشه.
تخریب شخصیت من شده براش اکسیژن. به هر بهانه ای. کاری، تیپ، سلیقه، رفتار و ... دیگه دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم. مبادا دوباره ایراد جدیدی دربیاره. وای که من با تو چه کردم و تو با من چه کردی.
یهو به خودم اومدم. دیدم داره از درون نابودم میکنه. دیدم به ازای یه ذره خوبی، انبوهی از بدبختی و حس منفی روی سرم ریخته. می خوام ازش فر
برچسب:
نویسنده: لیلا رستگار
تاريخ: جمعه
22 دی
1396 ساعت: 1:58